شعر

بَلد بودم نقش بازی کنم در نخواستنت به امانِ خدا رَها کردنت با یک لبخند ... بلد بودم که نداشتنت چگونه است و میدانستم میشود بعضی جاها مُرد اما نفَس کشید ... به رفتنت بر نخورَد ؛ از روزی که آمدی نَبودنت را به هزار بَهانه نتوانستنِ خواستنت را (!) از چشمانت خوانده بودم ... #مریم_قهرمانلو ______________________
/ 0 نظر / 4 بازدید